تبليغاتX
حقیقت - بازار داغ شيعه‌شناسي در ژاپن

ساعت نزديک شش و نيم بعد از ظهر، قرارمان اين بود که راننده‌اي از سفارت به آن حوالي آمده، من را به سفارت ببرد. سفير محترم جمهوري اسلامي، ‌آقاي محسن طلايي براي شام دعوت کرده بود. در راه با راننده که از حوالي سال 1990 اينجاست، صحبت کردم. او گفت: نزديك شش هفت هزار ايراني، هنوز در ژاپن هستند که غالبا؛ يعني بالاي 95 درصد با زنان ژاپني ازدواج کرده‌اند. تعداد بسياري هم شايد بالاي دو هزار نفر زنداني در اينجا داريم که برخي حبس ابد دارند.
ساعت هفت و پنج دقيقه بود که من به سفارت رسيدم.

آقاي طلايي و دارابي که مسئول فرهنگي است، منتظر بودند. بلافاصله پس از نشستن، بحث‌هاي سياسي و اقتصادي آغاز شد. تخصص ايشان اقتصاد است و به همين دليل، اقتصاد و سياست را در هم آميخته و شرحي مفصل از وضعيت ارايه دادند. بنده هم که مشتاق شنيدن مطالب ايشان بودم و به ويژه تأکيد داشتم ديدگاه‌هاي ايشان را درباره موقعيت و وضعيت ژاپن بشنوم. به هر حال، به نظر مي‌آمد، آدم با تجربه‌اي است که تجربه وزارت خارجه‌اي اين دوره طولاني را با اطلاعات اقتصادي ـ سياسي درهم آميخته است. بحث‌ها طبق معمول اين روزها درباره عراق و موقعيت آمريکا در جهان و به ويژه خاورميانه بود.

آخرين بخش سخنان، اين بود که در پاسخ افرادي که در اينجا از تفاوت شيعه و سني مي‌پرسند، چه بايد گفت که من نقطه نظرات خودم را گفتم. همراه با شام و پس از آن گفت‌وگوها ادامه يافت و ساعت ده بود که بنده سوار ماشين شده به سمت هتل حرکت کردم. فرصت بسيار خوبي بود. درباره کتاب سيري در سيره نبوي هم و اين که شايد ترجمه ژاپني آن مفيد باشد، صحبت و قرار شد اين بحث ادامه پيدا کند.
برنامه صبح دوشنبه ما، رفتن به شهر کاماکورا (Kamakura) بود. برنامه‌ريزي بر اين اساس بود که دو دانشجوي دوره دکتري ما را همراهي کنند؛ يکي آقاي Sugiyama و ديگري آقاي Tokuhara که اولي مدتي دانشجوي ميهمان در دانشگاه پيام نور در تهران بوده و دومي ‌هم دو سالي در بخش فرهنگي سفارت ژاپن در تهران خدمت کرده است و هر دو فارسي را صحبت مي‌کردند.

بنده و نيومن تا ايستگاه توکيو رفتيم و در آنجا سر ساعت بچه‌ها آمدند و با قطاري که براي آن نفري 780 ين پرداخت کرديم، يک ساعته به کاماکورا رفتيم. اين شهر، يکي از شهرهاي قديمي ‌ژاپن و در قرن دوازدهم تا چهاردهم ميلادي پايتخت بوده است و تنها چيزهايي که مانده يا ما ديديم، چند معبد کهن از نهصد سال پيش يا کمتر است.
ابتدا معبدي در کنار ايستگاهي بود و پياده شديم که گفته مي‌شد قديمي‌ترين معبد اين شهر است و 900 سال سابقه دارد.

بنابر معمول، يک راه ورودي دارد که در اينجا، مسيري است با درختان زيبا که پاييز هم رنگ قشنگي به آنها داده و از کف جاده بالا مي‌رود. تعداد زيادي عکاس مشغول عکس گرفتن از درختان بودند.
آنچه در ورودي معابد بزرگ جلب توجه مي‌کرد، بناي چوبي با معماري خاص معبدي است که زير آن باز است كه از آن که بگذريم، معبد اصلي پيدا مي‌شود.

با گذشتن از اين بنا به معبد اصلي مي‌رسيم؛ يک بناي مکعب شکل که درون آن ساده است و تنها در محراب آن، ابزارهاي لازمه يک معبد به همراه بت يا تصاوير ديده مي‌شود. اينجا مذهب «شينتو» با «بوديسم»، مخلوط شده و آثاري از هر دو وجود دارد. در حياط معبد، تعداد زيادي مجسمه‌هاي کوچک از بوداست که در اطراف به صورت نيمه منظم چيده شده و شايد از يکي دو قرن اخير بود.
در معبد اصلي را صندوق و مانع گذاشته بودند که کسي داخل آن نشود. مسير بالا رفتن را ادامه داديم. بناهاي ديگري هم بود که گويا يکي دير بود. معابد کوچک‌تري هم بود که مي‌توانسته مورد استفاده برخي از روحانيوني باشد که جاي‌هاي اختصاصي داشته‌اند. در ديري که بود وارد شديم؛ جايي که مخصوص تربيت اين افراد است. نفري 100 ين پرداخت کرده، عودي خريديم و در جايي که تعبيه شده بود قرار داديم.

آنچه جالب بود همين مسير بالا رفتن بود که بسيار سرسبز بود. به نظرم به تعمد اين معابد را در جايي ميان دو کوه قرار مي‌دادند و تعمد داشتند که روي ارتفاع هم باشد.
در گوشه‌اي از دير، يک مجسمه بوداي کوچک که روي چوب کنده شده بود، ديدم که واقعا ديدني بود، اما کهنه شده و در حال از بين رفتن بود. فکر کردم اين مردم با اين عقايد چه طور پيشرفت دنيايي دارند. آيا اين پيشرفت‌ها اساسا ربطي به عقايد دارد يا نه؟ در اين باره بايد تأمل کرد. معمولا گفته مي‌شود که ما خوب به دينمان عمل نمي‌کنيم. همين دين، روزگاري تمدني چشمگير داشته که در دنيا مانند نداشته است، اما امروز چي؟

به هر حال از آن معبد درآمده، سوار قطار شده به ‌ايستگاه ديگري رفتيم. گويا، از آنجا هم باز سوار يک قطار محلي شديم که تنها دو واگن داشت و به گوشه‌اي ديگر از شهر کاماکورا رفتيم. در آنجا در انتهاي خياباني، معبدي را ديديم که در ميانه آن، يک مجسمه 5/13 متري از بودا با جنس برنز بود و آنچنان که روي بليت ورودي نوشته شده بود، مربوط به سال 1252 ميلادي مي‌شد که البته دست‌کم، يک بار بنايي که روي مجسمه بوده، به خاطر تسونامي‌کاملا ويران شده، اما اصل مجسمه مانده است. آخرين بازسازي سال 1961 ميلادي بوده است. اين بار جوري ساخته شده تا زلزله به آن آسيبي نرساند. مجسمه ياد شده 121 تن وزن دارد.

مردم محلي به طور معمول برابر اين مجسمه مي‌ايستند و تمرکز مي‌گيرند. از اين بچه‌ها پرسيدم: آيا دعاي خاصي هم مي‌کنيد؟ گفتند: نه. تنها سکوت و فکر و در واقع همان تمرکز. وي افزود: شايد در آخر مي‌خواهيم که آن روز ما را گرفتار بلا نکند.

قرار بود کسي بيايد و ما را به کتابخانه آقاي ايزوتسو ببرد؛ بنابراين، فرصتي براي خوردن ناهار بود. به رستوراني رفتيم و بنده طبق معمول سبزيجات سفارش دادم. معلوم شد ماهي هم دارد که ‌اندکي خوردم.
از آنجا بيرون آمديم و مقرر شد از يک ساعتي که وقت باقي مانده به ديدن معبد ديگري برويم. همان مسير را به‌ ايستگاه برگشته، به‌ ايستگاه ديگري رفتيم و در آنجا پس از عبور از يک بازارچه محلي و يک خيابان به معبدي رسيديم که بالاي کوه قرار داشت و از پايين تا بالا و اطراف آن بسيار زيبا و سرسبز بود.

به نظر مي‌رسيد در اينجا تعداد توريست‌ها بيشتر است. وقتي بالاتر رفتيم، احساس کرديم واقعا جاي زيبايي است. البته در اينجا هم، درِ معبد بسته بود، هرچند درون آن را مي‌شد ديد. در عين حال نوشته بود که عکس گرفتن هم از داخل آن ممنوع است.
اينجا يا جاي ديگري در يکي از اين معابد بود که برگه‌اي دادند که اعمال سالانه را روي آن نوشته بود. علاوه بر آن، ديدارها يا حضور به‌ هم رساندن‌هاي ذني را هم با تاريخ و ساعت معين کرده بود؛ برخي هفتگي، برخي روزانه و برخي ماهانه مثل اول مارس، مي‌ و نوامبر بود.

با رفتن به آخرين پله‌ها و ديدن معبد به سمت پايين بازگشتيم. واقعا از خود معابد زيباتر، درختان اطراف و صنع الهي بود که در اين فصل در نهايت زيبايي، حالت رنگ‌آميزي طبيعت را داشت.
همان مسير را برگشتيم، در حالي که به آرامي ‌رو به خستگي مي‌رفتيم. نزديک ايستگاه که رسيديم، خانمي‌که از توکيو آمده بود تا ما را به سمت کتابخانه يا بهتر بگويم خانه آقاي ايزوتسو ببرد، دم در ايستاده بود. همراه وي تاکسي گرفته حرکت کرديم. ربع ساعت تاکسي در خيابان‌هاي کوچک جلو رفت تا جلو در خانه‌اي توقف کرد. اين خانه، خانه آقاي ايزوتسو، فيلسوف و عرفان شناس بودايي است که بيش از دو دهه يا بيشتر از عمر خويش را وقف شناخت و شناساندن فلسفه و عرفان اسلامي‌ کرد و آثارش در سراسر جهان اسلام مورد استفاده و استناد است.

البته همين خانه که يک خانه سنتي ژاپني و کوچک مي‌نمايد، داخلي بسيار زيبا با چشم اندازي جالب توجه، اتاق‌هاي متعدد و حتي طبقه‌اي ديگر دارد.
وقتي وارد خانه شديم، خانم آقاي ايزوتسو که اکنون حوالي 78 سال دارد به استقبال ما آمد؛ پيرزني که عمري را با استاد گذرانده و اکنون سيزده سال است، تنهاست و در اين خانه با کتاب‌هاي استاد روزگار مي‌گذراند.

با رفتن داخل خانه، واقعا شگفت زده شديم. بيشتر اتاق‌ها پر از کتاب بود. بخشي کتاب‌هاي عربي چاپ ايران از حروفي و سنگي، بخشي کتاب‌هاي چاپ مصر و کتاب‌هاي فراواني به انگليسي و فرانسوي و به ويژه چيني. فراموش کردم بگويم همان لحظه‌اي که خانم راهنما ما را در ايستگاه ديد، دو جلد کتاب که فهرست کتابخانه آقاي ايزوتسو هست؛ يکي کتاب‌هاي عربي و انگليسي و ديگري چيني به ما داد. در اينجا بود که واقعا دريافتم ايزوتسو چه قدر عاشق کتاب بوده و با چه زحمتي اين همه کتاب را در اينجا گرد آورده است.

تنوع کتابها از هر جاي و مکان، نشانگر تنوع استعداد علمي‌ايزوتسو بوده که براي کارهاي علمي‌خود به همه جا سر کشيده و کتاب فراهم کرده است. از خانم ايشان درباره تعداد کتابها پرسيدم که گفت: بالغ بر ده هزار مجلد است. روشن است که ده هزار کتاب گزينش شده توسط يک استاد، چه ‌اندازه مي‌تواند مجموعه شگفتي باشد! به هر حال، به دليل منتشر شدن فهرست آنها، بايد به گونه‌اي قابل استفاده هم باشد، اما هر چه هست، تصميم بر آن بوده که تا وقتي اين پيرزن زنده است، اين احساس همراهي با کتابها را که قطعا همراهي با شوهر است، از او نگيرند. اين کار اگر با اين هدف انجام شده باشد، انساني‌تر از هر چيز ديگري است.

من چون نماز نخوانده بودم، از ايشان خواهش کردم، جايي را براي خواندن نماز به من نشان دهد. من را از راهرويي به اتاقي در عقب برد که در آنجا و حتي راهروهاي طول مسير هم پر از کتاب بود؛ کتاب، کتاب و کتاب. هرچه بگويم کم گفته‌ام.
يک قرآن خطي هم روي يک ميز گذاشته بودند که حدس مي‌زنم از چهارصد پانصد سال پيش بود. اين قرآن که کاغذ و خط آن به قرن نهم، دهم مي‌مانست، از يک حوزه فکري سني بود و اين از دعاي پاياني آن به دست مي‌آمد.

در کنار کتابها، مي‌توان گفت که يک موزه کوچک هم از اشياي قديمي ‌و کهنه وجود داشت که لبه قفسه‌ها و گاه روي ميز در درون يک سيني و هر جاي مناسب ديگر گذاشته شده بود. اين مجموعه هم، خود واقعا ارزشمند و ديدني و قيمتي بود. نعلبکي‌هايي هم که خود ايزوتسو به توکيو سفارش داده و برايش زده بودند، مشتمل بر چند گل و آيه‌اي از قرآن بود که «لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون» روي آن نوشته شده بود.

از همسرش به شوخي پرسيدم: راستش را بگوييد، ايشان کتابها را بيشتر دوست داشت يا شما را؟ با خنده گفت: البته کتابهايش را. وي گفت: استاد مدتها کانادا بود، سپس به‌ ايران آمد و با آشتياني و مهدي محقق کار مي‌کرد و در جريان انقلاب ايران به ژاپن برگشت. از آن زمان به بعد به سراغ بوديسم آمد و کارهايش را در اين زمينه ادامه داد.

خانم، سراغ آقاي آشتياني را گرفت که من يک مرتبه گفتم: دو سه سال پيش درگذشت. ايشان سخت ناراحت شد و من پشيمان که چرا بي‌توجه و بي‌مقدمه ‌اين خبر را دادم، اما ناراحتي را در چهره او خواندم. در هر حال، به او تأکيد کردم که آقاي ايزوتسو در ايران شناخته شده است و اهل مطالعه قدرش را مي‌دانند و محبوبيت خاص خود را دارد. روشن بود که‌ اين حرف‌ها خوشحالش مي‌کرد.
از وي پرسيديم: دين استاد چه بود؟ وي گفت: ايزوتسو هميشه يک بودايي بود. در جايي از کتابخانه، آثار وي يا مجموعه‌هاي مشتمل بر مقالاتي از وي چيده شده بود. علاوه بر آن، آثار چاپ شده وي به ژاپني هم در يازده مجلد به علاوه يک ضميمه به صورت يک شکل به چاپ رسيده بود.

از خانم ايشان پرسيديم: آيا تا به حال ايراني اينجا آمده است؟
گفت: خير، شما نخستين نفريد که‌ اينجا مي‌آييد. اين برايم بسيار جالب و در عين حال تأسف برانگيز بود. البته در ايران، چند سال پيش، بزرگداشتي براي وي برگزار شد که خانمش گفت پوستر آن را دارد. سال گذشته هم يک ويژه نامه در ترکيه از مجلة «البحوث الاسلاميه» به نام وي و درباره او منتشر شده بود که يک شماره‌اش را داشت. اين مجله وابسته به مؤسسه وقف ترکيه است که دايره‌المعارف اسلامي، ‌ترکي را هم منتشر مي‌کند. کتاب‌هاي وي در ترکيه مورد استفاده دانشجويان ترک بوده و به زبان ترکي هم ترجمه شده است. از وي پرسيدم: آيا تاکنون در ژاپن مراسمي ‌درباره او بوده است؟ پاسخش منفي بود و اين هم اسباب تأسف بود. به نظرم کار ايران است که‌ اين را در آنجا تعقيب کند.

در گوشه‌اي از طبقه بالا هم که البته کتابي در آنجا نبود، يک معبد کوچک بود که به گفته يکي از اين بچه‌ها معمولا وقتي کسي در خانه‌اي مي‌ميرد، آن را برپا مي‌کنند. تصويري از خود ايزوتسو هم بود.

خانم ايزوتسو از ديدن ما واقعا خوشحال شده بود. حالت من هم همين طور بود. روشن است که‌ ايزوتسو آدم بزرگي است و اگر کاري نکرده بود جز جمع‌آوري اين همه کتاب عربي و فارسي و اسلامي ‌در اين گوشه از ژاپن، در اهميت وي کافي بود. با خانم ايزوتسو يک تصوير يادگاري هم برداشتم و اين به رغم آن بود که خودش پرهيز داشت.
و تصويري ديگر که نيومن هم در آن بود به علاوه خانم کتابداري که ما را به منزل ايشان راهنمايي کرده بود.

خانم ايزوتسو پذيرايي مختصري هم کرد که واقعا براي آن سن و سال ايشان سنگين بود. اندکي بعد که غروب هم نزديک شده بود، ما آماده بازگشت شديم. خداحافظي هم بيش از يک ربع طول کشيد؛ درست مثل زنها که حرف حسابي را دم در وقت خداحافظي مي‌زنند و سرانجام، سرکار خانم ما را بدرقه کرده و تا آنجايي که ما او را مي‌ديديم، ايستاد و دست تکان داد. روشن بود که به ياد خاطراتش در ايران افتاده است.

از محل خانه تا ايستگاهي که نخستين بار وقت رسيدن به کاماکورا پياده شده بوديم، ده، پانزده دقيقه پياده راه بود که آمديم. در آنجا سوار قطار شده و با پرداخت همان مبلغ؛ يعني 780 ين بار ديگر به توکيو برگشتيم. از ايستگاه توکيو هم با قطار ديگري به محله خودمان که همان هنگو بود، آمديم. ساعت حوالي شش و نيم بود که وارد هتل شديم.
امروز سه شنبه 21 آذر است. ديشب را بر اثر خستگي زود خوابيدم و صبح را هم تا سال 12 در هتل بودم. امروز صبحانه خورديم، کاري که روزهاي قبل نمي‌کرديم. علتش هم آن بود که بايد صبحانه و ناهار ما با هم مي‌بود. چون ساعت 12 بايد به دانشگاه مطالعات زبان‌هاي خارجي مي‌رفتيم.

آقاي «اَبه» که دو سالي در تهران بوده، به دنبال ما آمد و ما حرکت کرديم. تقريبا يک ساعت و نيم در راه بوديم و چندين قطار عوض کرديم تا به محل دانشگاه رسيديم. اين دانشگاه پيشتر در توکيو بود و من هم يک بار در آنجا سخنراني کردم. اکنون پنج سال است که به ‌اين مکان انتقال يافته است؛ بنابراين ساختماني نو و بسيار شيک و مدرن دارد. ورودي آن هم محيطي بسيار باز بود.

قرار بود در اين ديدار با آقاي ‌هاندا ديدار کنيم؛ ايشان پسر عموي آقاي‌ هانداست که متخصص دوره صفوي و استاد دانشگاه توکيو است، هرچند امروزه ديگر روي تاريخ صفوي کار نمي‌کند، اما هانداي دانشگاه مطالعات زبان‌هاي خارجي مريض بود و قرار ملاقات با وي به هم خورد؛ بنابراين ابتدا به سراغ آقاي کندو رفتيم. ايشان در دفترش بود. اندکي مانديم و سپس براي ديدار با خانم ساکاي که متخصص عراق است و قبلا هم وصفش را گفته بودم، به دفتر ايشان رفتيم. نيم ساعتي در آنجا با وي گفت‌وگو کرده و کتاب‌هاي ايشان را ديديم. وي گفت که پايان نامه‌اش درباره انقلاب 1920 عراق بوده است، اما به نظر مي‌آمد چندان حضور ذهن نداشت. کتابخانه کوچکي از کتاب‌هاي عربي درباره عراق داشت که بد نبود. قدري گفت‌وگو کرديم. اظهار علاقه کرد که به‌ ايران بيايد.

از آنجا به دفتر آقاي کندو برگشتيم. ايشان جوان بسيار خوب و محجوبي است و متخصص دوره قاجاريه در زمينه اسناد و وقف نامه‌هاست. دوستان ديگر ايشان، از جمله آقاي فوجي هم آمد که فارسي را بسيار خوب صحبت مي‌کند. در همه اين مراحل، موري موتو هم همراه ما بود. يک جلسه گرم يک ساعت و نيم داشتيم و راجع به بسياري از مسائل گفت‌وگو شد. در اين جلسه، خانم طاهري هم که از استادان زبان فارسي در آنجاست، حضور داشت. آقاي فوجي گفت که در اينجا، حدود هشتاد تا هشتاد و پنج دانشجو دارد که رشته‌شان زبان و ادبيات فارسي است. در عربي هم همين اندازه دانشجو دارد. چند نفر هم در مرحله فوق ليسانس و دکتري هستند. افراد اخير، معمولا براي يک دوره به عنوان دانشجوي ميهمان به تهران مي‌آيند. فارغ التحصيلان معمولا کار زيادي در ژاپن ندارند، اما علاوه بر وزارت خارجه در برخي از شرکت‌ها هم استخدام مي‌شوند. در اينجا فارسي حرف زدن ضعيف است و بچه‌ها بيشتر ادبيات مي‌خوانند تا مکالمه.

آقاي کندو گفت: به تازگي، بودجه‌اي براي ايجاد يک مرکز مطالعات اسلامي ‌با نام JAPAN CENTER FOR MIDDLE EASTERN STUDIES دريافته کرده‌اند و نتيجه آن، تأسيس دفتري هم در بيروت است که مي‌تواند کار رفت و آمد محققان ژاپني را به آن نواحي آسان‌تر کند.
در اين وقت با آقاي کندو خداحافظي کرده، راهي منزل موري موتو شديم. منزل ايشان تقريبا در همان حوالي بود و گمان مي‌کنم با ماشين ايشان، دست کم يک ربع راه آمديم. ديدن منزل يک ژاپني براي من جالب توجه بود. خانه ‌ايشان 77 متر با سه اتاق کوچک و يک شبه انباري در ابتداي ورودي بود. ايشان آنجا را به کتابخانه کوچک خود تبديل کرده بود. يک اتاق ويژه خانم ايشان که محل کتابخانه و کامپيوتر وي بود. يک اتاق براي فرزندش تارو و يک اتاق هم که براي خواب بود. يک هال کوچک هم داشت که کنار آن، يک آشپرخانه دو متر و نيمي ‌در يک متر و نيم وجود داشت (اين اندازه‌ها حدسي است). لوازم يک زندگي نسبتا خوب هم در آنجا وجود داشت؛ يک فرش ابريشمي‌ کوچک يک ـ يک و نيم به ديوار آويزان بود و يک فرش تبريز اندکي بزرگ‌تر روي زمين. من و نيومن و آبه ميهمان بوديم. ساعت شش و نيم همسر ايشان آمد، اما تا آن موقع ساعت حدود نه و نيم بود که به هتل رسيديم. تا ساعت يک بعد از نيمه شب، مشغول نوشتن يادداشتي براي سخنراني امروز که چهارشنبه است بودم. همچنين پس از نماز صبح هم مي‌نوشتم. صبحانه را ساعت هشت و نيم خورديم و باز مشغول شدم. ساعت ده و ربع، موري موتو به هتل آمد تا با هم به دانشگاه توکيو که در همين خيابان ماست، برويم و رفتيم.

در ميان دانشگاه، ساختماني بود که به گفته موري موتو، سمبل دانشگاه توکيو بود.
به دفتر آقاي ‌هاندا رفتيم. ساعتي گفت‌وگو کرديم. ايشان در گذشته درباره صفويه کار مي‌کرد، اما چند سالي است که حوزه کارش را عوض کرده است. کتابي در موضوع پيدايش مفهوم جهان اسلام در غرب، کشورهاي اسلامي‌ و همين طور ژاپن نوشته و نيز کتابي درباره مقايسه بنادر مهم موجود در اقيانوس هند و اطراف چين و غيره نوشته است.

از آنجا به دفتر موري موتو که اتاقش کنار اتاق آقاي ‌هانداست رفتيم. هاندا، استاد موري موتو است و به نظر مي‌رسد، به ‌ايشان و کارش علاقه‌مند بوده است. نخستين چيزي که موري موتو به من نشان داد، پايان نامه‌اش درباره تطور علم انساب بود.
ما بايد به سرعت آماده مي‌شديم. ابتدا براي خوردن ناهار حرکت کرديم. ناهار را در سلف سرويس دانشگاه صرف کرده به سرعت به طرف محل سخنراني حرکت کرديم.

امروز بنا بر برنامه‌ريزي موري موتو، من بايد درباره زندگينامه خودم، طبعا زندگي نامه علمي‌ام سخنراني مي‌کردم. برنامه قرار بود از ساعت دوازده و ربع شروع شده تا دو و چهل و پنج دقيقه ادامه يابد. البته از اين طرف دوازده و نيم آغاز شد، ولي از آن طرف، دقيقا تا پايان وقت ادامه يافت.
من در اين دو روز تلاش کرده بودم تا مروري بر تحولات علمي‌ حوزه علميه قم، به ويژه در زمينه تاريخ بيان کنم. براي همين، اين کار نياز به بيان مقدماتي داشت که من با عجله ظرف اين دو روز با همه رفت و آمد‌هايي که داشتم، تهيه ديدم. متن بسيار مختصري بود که در اينجا عينا نقل مي‌کنم.

در ارايه ‌اين متن من بند بند توضيحي مي‌دادم و موري موتو آن را ترجمه مي‌کرد. تعدادي نزديک به بيست نفر از دانشجويان و دو نفر از استادان در آن جمع حاضر بودند.
روشن بود که موري موتو خوب ترجمه مي‌کند، زيرا تقريبا جلسه تا به آخر سر حال ماند و ملال‌آور نشد. من هم تلاش کردم بيش از آن که از خودم بگويم از محيط اطراف خود بحث کنم. حساسيت موري موتو آن بود که من در بحث خودم، نشان دهم چطور يک روحاني که تربيت حوزه‌اي داشته، سر از تاريخ درآورده است.

اين جلسه ساعت دو و چهل و پنج دقيقه تمام شد. يکي از حاضران استاد خانم ساکورايي بود که کتابي به ژاپني درباره تشيع نوشته است. اين کتاب که در قطع رقعي و 264 صفحه است با تيراژ شانزده هزار نسخه چاپ و عرضه شده است. همه نشانه‌ها، حکايت از آن دارد که مطالعات شيعه‌شناسي، همه جا و از جمله در ژاپن هم بالا گرفته؛ البته در خود ايران هم همين طور است. ظرف چند سال گذشته، چندين گروه شيعه‌شناشي در دانشگاه‌هاي گوناگون پديد آمده است. خانم ساکورايي به قم هم آمده و مشغول تحقيق درباره حوزه‌هاي علميه زنان است و همچنين در اين جلسه هم چندين پرسش درباره نظام آموزشي حوزه پرسيد.

ساعت سه و ربع بود که به اتاق موري موتو برگشتيم. من نماز ظهر و عصر را خواندم. کم کم آماده ترک آنجا شديم. پس از خروج، قرار شد سري به پارک پشت دانشگاه بزنيم و چند معبد را ببينيم. اين بخش که حاشيه شهر بوده، معابد فراواني داشته که در دوره ميجي بسياري از بين رفته، اما برخي هم مانده است؛ از جمله معبدي بود که الهه ازدواج يا چيزي شبيه آن، جايش آنجا بود.
در ابتداي اين معبد، يک بالن بزرگ بود که در واقع با طناب محکمي‌که جلوي آن بود، به آن زده، زنگي مي‌زدند. شخصي که وارد مي‌شود، اول زنگ مي‌زند و بعدا دعا مي‌خواند و بعد مي‌رود.

از آنجا عبور کرده از پارگ گذشته به بازارچه‌اي وارد شديم. سعي کردم چيزي بخرم. به نظرم به لحاظ قيمت براي من مناسب نبود؛ يعني قيمت‌ها براي اجناسي که به نظر ارزشمند هم نمي‌آمد، بسيار بالا بود. لابد اين قيمت‌ها براي داخل ژاپن مناسب است. به زحمت يک تکه لباس و يک فلاشر براي کامپيوتر خريدم و با خستگي ساعت شش و نيم بود که به هتل برگشتيم. در اين مدت باران هم يکسره مي‌باريد.
افتادن همانا و خوابيدن نيم ساعت همانا. اکنون که ساعت نزديک 9 است، نوشتن اين يادداشت‌ها را تمام کردم. قرار بود يک سفر چهار روزه را سه نفري داشته باشيم. اين سفر مي‌توانست بهترين روزهاي ما در ژاپن باشد.

نوشته شده توسط محمدرضا بلبل پور در شنبه 1385/11/07 |